تبليغاتX
کاکائو تلخ

کاکائو تلخ

تا دلت نرفته برگرد...!

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است

                                                                     با تشکر عروسک چوبی

+خط خطی شده چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت12:11توسط عروسک چوبی | |

عید همتون مبارک  خصوصا دوستای خودم

اینم عیدی من به شما ها ۱۰ تا گله هر شاخشو به عزیزترین کساتون از عیدی بدین

iyrj1dr0oq5qzdaoneeg.jpg

 

+خط خطی شده یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت11:41توسط عروسک چوبی | |

می خوانیم...

 بی آنکه بدانیم

از چه باید خواند

و تا کجا.....

امید می دهیم اما نا گهان

تمام امید ها را بر باد رفته می کنیم برایش

این چه رسمیست؟

تو نا گفته می خوانی....

 

************************

 

خاطره افسانه است

باید از یاد برد

دوستی می گفت این را

خاطره ها

 فراموش نا شدنی ترین هستند

مگر اینکه خود را به فراموشی بسپاریم....

+خط خطی شده یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت11:24توسط عروسک چوبی | |

 

+خط خطی شده سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت18:27توسط عروسک چوبی | |

اینی که اینجا مینویسم سخنرانی حاج اقا حدادیان است خودم شنیدم خیلی عالیه می نویسم چون حیف میاد دوستای خوبم (شما ها) این رو نخونید:

الهی العفو الهی العفو

((یکی از اصحاب پیغمبر(ص) اومد پیش پیغمبر(ص): یا رسول الله یه جونی دم در داره نله میکنه زار میزنه زجه میزنه گفتم بهش بیا تو گفت روم نمیشه بیام پیش پیغمبرم یه غلطایی کردم دیگه بریدم دیگه بریدم الله اکبر پیغمبر (ص) گفت بیاریدش نشست کنار پیغمبر بغض گرفتش هق هق گریه پیغمبر (ص) گفت چته؟یا رسول الله(ص) گناهی کردم حد نداره پیامبر (ص) فرمود گناه تو بزرگتره یا دریاها؟گفت گناه من فرمودند گناه تو بزرگتره یا زمین؟ گفت گناه من گناه تو بزرگتره یا اسمانها گفت گناه من باز فرمودند گناه تو بزرگتره یا رحمت خدا؟ ساکت شد.پیغمبر(ص) فرمودند حالا بگو ببینم چه گناهی کردی فقط یدونشو بگو.برای کسی نباید گناهتو بگی چهارده معصوم (ع) فرق میکنن به استادتم نباید بگی گفت یا رسول الله همه قبرستون میرن وحشت می کنن یاد مرگ میفتن من اینقدر گستاخ شدماول جونی کفن دزد شدم.یه روز دیدم دختری از انصار از دنیا رفتهکفن قیمتی داره دل شب رفتم قبر و شکافتم و کفنو برداشتم چشمم به این دختر افتاد شیطون گولم زد انچه نباید بشه (الله اکبر سبحان الله) اینی که میبینی تنم میلرزه ادمی نبودم که ککم بگذه دیدم جنازه به صدا اومد گفت: وای برتو جنازه منو جلوم رها کردی من ازت نمیگذرم تا روز قیامت . پیامبر (ص)فرمود برو بیرون میترسم صاعقه ای نازل بشه همه ما رو بگیره برو بیرون برو بیرون رحمت اللعالمین گفت برو بیرونالله اکبر سر به بیابون گذاشت ناله میزد چهل پنجاه روز همه ی شبانه روزش گریه و ناله بود (الهی العفو الهی العفو) اینقده گریه کرد مژه هاش فرو ریخت اینقدر گریه کرد و ناله زد غذا نمیخورد الا خارهای بیابان طوری شده بود که درنده ها دورش میومدن با صدای ناله اش گریه می کردند اون روز گفت خدا دیگه خسته شدم  خداییییییییییییییییییا اگه از من نگذشتی به قیامت ننداز همین الان یه اتیشی نازل کن اگه از من گذشتی یه جوری به پیغمبرت(ص) خبر بده بیاد منو نجات بده یه وقت دید دست یکی روشونه اشه سر بلند کرد دید حضرت علی(ع) هست فرمود: پاشو کارت درست شد پاشو گره از کارت وا شد پاشو گریه هات ثمر داد الله اکبر العفو العفو ))

 

بین رحمت خدا چه طوره کسی که سالها فراموش کردم خیلی پشیمونم فقط با گریه  ای خدا  همه ی مارو ببخش  ببخش

دلم میخواد گریه کنم دلم میخواد............................................................

+خط خطی شده پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت20:17توسط عروسک چوبی |

این اشعار چندی از شعاران دشتی(شهرستانی در استان بوشهر) است برگفته از کتاب (تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی دشتی در دوران قاجار و پهلوی )نوشته حبیب ا... سعیدی نیا است

کی دل از مستی چشمان  تو بی تاب نشد

یا کی از دست تو دل غرق به خوناب نشد

گرچه کشتیم به دل بذر امیدت اما

هرگز این مزرعه از لعل تو سیراب نشد

رنگ رخساره به گلگونه چه می ارایی

کی گل از شرم رخت واله و سیراب نشد

پرتو صبح چه زیباست ولیکن هرگز

جلوه انگیزتر از سایه مهتاب نشد

ذوق مخموری و مستی ز ازل چشم تو داشت

ورنه کس با نگهت مست می ناب نشد

 **********

اگر نه پای مهرت در میان بود

مرا کی دوستی با دشمنان بود

اگر شور  گلشن در سر نبودی

چرا بلبل به هر خارش مکان بود

دریغا کز چمن سرو روان رفت

بهار عمر بر باد خزان رفت

به صد حسرت به هنگام وداعش

به ره ماندم چو گرد و کاروان رفت

بتا روی تو چون بدر منیر است

دو چشمت افت برنا و پیر است

نه تنها شد دل من صید زلفت

به هر تاری هزاران دل اسیر است

ندارم طاقت هجر ای دوست

همین دست من و دامانت ای دوست

ز پیمان بر نگردم تا نگردد

سرم چون گوی در میدانت ای دوست

مرا از تو تمنای وفا بود

به من هر چه رسید از تو جفا بود

پس از بی خوابی چندین مه و سال

خودت انصاف ده اینم سزا بود

مرا کرده دو جا دل پای در گل

الهی خون شوی ای بلهوس دل

از این بار صبوری و غم هجر

که کرده بار یک ناقه دو محمل

 

 

 

 

+خط خطی شده یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت18:58توسط عروسک چوبی |

 

     والنتاین مبارک

I take comfort silence found in

 

between words when our love is

 

defined in not what we say but

 

 instead in what we need not say.

 

 HAPPY VALENTIAN

 DAY

 

+خط خطی شده جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت11:50توسط عروسک چوبی |

وبلاگ داداش رضا و آبجی شبنم

وبلاگ داداش رضا و آبجی شبنم

تولدم مبارک

میلاد من، میلادِ طراوت باران بهاری است

                         تولدت .....................

تولد تولد تولدم مبارک

تولدت مبارک

tavalod

 

+خط خطی شده چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت12:54توسط عروسک چوبی |

 

+خط خطی شده سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت18:52توسط عروسک چوبی |

+خط خطی شده یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت16:19توسط عروسک چوبی |

ديروز شيطان را ديدم . در حوالى ميدان ، بساطش را پهن كرده بود ؛ فريب مى فروخت . مردم دورش جمع شده بودند ، هياهو مى كردند و هول مى زدند و بيشتر مى خواستند . توى بساطش همه چيز بود : غرور ، حرص ، دروغ  و خيانت ، جاه طلبى و قدرت . هر كس چيزى مى خريد ودر ازايش چيزى مى داد.بعضى ها تكه اى از قلبشان را مى دادند و بعضى پاره ايى از روحشان را . بعضى ها ايمانشان را مى دادند وبعضى آزادگى شان را .شيطان مى خنديد و دهانش بوى گند جهنم مى داد.حالم را بهم مى زد ، دلم مى خواست همه ى نفرتم را  توى صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند ، موذيانه خنديد و گفت : من كارى با كسى ندارم ،فقط گوشه اى بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مى كنم ،نه قيل و قال مى كنم و نه كسى را مجبور مى كنم چيزى از من بخرد ،مى بينى آدمها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم .آنوقت سرش را نزديكتر آورد و گفت : البته تو با اينها فرق مى كنى .تو زيركى و مؤمن . زيركى و ايمان آدم را نجات مى دهد . اينها ساده اند و گرسنه . به جاى هر چيزى فريب مى خورند.از شيطان بدم مى آمد ، حرف هايش اما شيرين بود . گذاشتنم كه حرف بزند . و او هى گفت و گفت و گفت . ساعت ها كنار بساطش نشستم . تا اينكه چشمم به جعبه اى عبادت افتاد كه لابه لاى چيزهاى ديگر بود . دور از چشم شيطان او را برداشتم و تو ى جيبم گذاشتم . با خودم گفتم : بگذار يكبار هم شده كسى چيزى از شيطان بدزدد. بگذار يكبار هم او فريب بخورد . به خانه آمدم و در جعبه ى كوچك عبادت را باز كردم .توى آن اما جز غرور چيزى نبود .جعبه ى عبادت از دستم افتاد و غرور توى اتاق ريخت . فريب خورده بودم . دستم را روى قلبم گذاشتم ، نبود . فهميدم كه آنرا كنار بساط شيطان جا گذاشته ام .تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم .تمام راه خدا خدا كردم .مى خواستم يقه ى نامردش را بگيرم . عبادت دروغيش را توى سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم . به ميدان رسيدم . شيطان اما نبود . آنوقت نشستم . هاى هاى گريه كردم ، از ته دل.اشك هايم كه تمام شد ، بلند شدم تا بى دلى ام را با خود ببرم ،كه صدايى شنيدم ، صداى قلبم را .

***

پس همانجا بى اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم،به شكرانه ى قلبى كه پيدا شده بود

+خط خطی شده یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت16:15توسط عروسک چوبی |

+خط خطی شده شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت21:6توسط عروسک چوبی | |

هنوز ان شبها یاد دارم

تو را ای ماه زیبا یاد دارم

کنار ساحل امن محبت 

دو چشم رنگ دنیا یاد دارم

هنوز ان روز بارانی که رفتم

به شادی سوی صحرا یاد دارم

به روی گونه هایت قطره باران

چو یاقوتی به دیبا یاد دارم

+خط خطی شده جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت19:20توسط عروسک چوبی | |

من میرم ولی باز تو بدون همیشه               یادت از خاطر من فراموش نمیشه

 گلکم خوب میدونی بی تو تک و تنهام              عزیزم اگه تو نباشی میمیرم

+خط خطی شده دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت8:54توسط عروسک چوبی | |

۲۴ بهمن

روز تولد خند هایم و مرگ گریه هایم

کم کم داره میرسه روز شماری شروع شده

        

                                                       تولدم مبارک

+خط خطی شده دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت8:42توسط عروسک چوبی | |

باید ای دل اندکی بهتر شویم

یا نه اصلا ادمی دیگر شویم

از همین امروز هنگام نماز

با خدا قدری صمیمی تر شویم ....

+خط خطی شده دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت8:39توسط عروسک چوبی | |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

ماکه به هم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم

کی گفته به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم نه ناجی فرشته ها

نه برده حلقه به گوش نه قهرمان قصه ها

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

                                                              

                                                   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir    اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  

+خط خطی شده یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت17:51توسط عروسک چوبی | |

اینجا که دنیا اسمشه

   غربت نشینی رسمشه

      دنیا یه روز خود کشیه

         یه روز پر از دل خوشیه

            اما برای ما فقط

                                 یه تابلوی نقاشیه...!؟

امشب شب اخره مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو

                              ببخش که عاشقت شدم.....

+خط خطی شده جمعه چهارم بهمن 1387ساعت21:33توسط عروسک چوبی | |

+خط خطی شده یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت11:47توسط عروسک چوبی | |

 

همه چیز از زایمان مادر مینا شروع شد . مینا صاحب یک داداش کوچولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آورده بود . خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه های کلاس ، که بچه را از کجا آورده اند ، درباره ی بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد . رعنا که به خانه آمد ، سرش را روی شکم برآمده ی مادرش گذاشت و با داداش کوچولوش سلام و احوالپرسی کرد.

مادر زایمان کرد ، اما بدون داداش کوچولو به خانه بازگشت ، و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است .

پدر سه ماه بعد ، بعد 4 سال از زندان آزاد شد . رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد ، و از مرگ داداش کوچولویش .

مرد دو هفته بعد از آزادی ، زنش را خفه کرد . در مراسم چهلم زنش فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده ، ثمره ی اجاره ی رَحِمِ زنش به یک زوج بدون بچه ی پولدار بوده است .

+خط خطی شده شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت18:55توسط عروسک چوبی | |

بدن شما به طور روزانه مقدار زيادي امواج الكترومغناطيس دريافت ميكند.

شما امواج الكترو مغناطيس را از طريق تجهيزات الكتريكي كه استفاده مي كنيد و نمي توانيد كنار هم بگذاريد دريافت مي كنيد.

همچنين از طريق لامپهاي روشن كه حتي براي يكساعت هم خاموش نمي شود.

شما منبعي هستيد كه مقدار زيادي امواج الكترومغناطيس دريافت مي كنيد.به عبارت ديگر شما با امواج الكترومغناطيس شارژ مي شويد بدون اينكه بفهميد!

سردرد هستيد! احساس ناراحتي مي كنيد!

تنبلي در كار و درد در مكان هاي مختلف!

اين را فراموش نكنيد وقتي بعضي از اين علايم را احساس كرديد!

راه حل همه اينها چيست!!؟؟

يك دانشمند غير مسلمان (از اروپا) تحقيقاتي را شامل يافتن بهترين روش براي خارج كردن امواج الكترومغناطيسي كه به بدن آسيب مي رساند را انجام داده است.

با گذاشتن پيشاني تان بيشتر از يك بار بر زمين، زمين امواج الكترومغناطيس مضر را تخليه خواهد كرد!اين شبيه زمين كردن ساختمانهايي است كه احتمال برخورد سيگنالهاي الكتريكي (مانند رعد و برق) وجود دارد تا امواج از طريق زمين تخليه شود.

 

بنابراين سر را بر خاك بگذاريد تا امواج الكتريكي مثبت تخليه شود!

آنچه اين تحقيق را بيشتر شگفت انگيز مي كند:

بهتر است كه پيشاني تان را بر خاك بگذاريد!

و آنچه شگفت انگيزتر است اينكه:

بهترين راه كه پيشاني تان را بر خاك بگذاريد حالتي است كه رو به مركز زمين باشيد چرا كه در اين حالت امواج الكترومغناطيس بهتر تخليه خواهد شد.

و بيشتر تعجب خواهيد كرد وقتي بدانيد بر اساس اصول علمي ثابت شده كه مكه مركز زمين است.

و كعبه درست مركز زمين است!

بنابراين سجده در نمازتان:

بهترين راه براي تخليه سيگنالهاي مضر از بدن است !

اين همچنين كمال مطلوب براي نزديكي به قادر مطلق است، او كه جهان را اينگونه خلاق آفريد !

قادر متعال همواره از ما چيزي را مي خواهد انجام دهيم كه براي خودمان مفيد و سودمند است!

موضوعاتي وجود دارد كه دليلي انجام قطعي آن نمي دانيم؛ اما دير يا زود ممكن است شما دليلش را پيدا كنيد!

در هر حال شما بايد به خداوند متعال ايمان داشته باشيد و برانيد هرآنچه براي او انجام مي دهيد بهترين براي شماست!

ما به خاك نمي افتيم تا امواج الكترومغناطيس تخليه شود، بلكه براي اطاعت خداي قادر متعال سجده مي كنيم!ما به فرمان خدا اعتقاد داريم كه هميشه در آن معرفتي است! ايمان ما بخاطر آفريننده است! او همه چيز را مي داند!

اما،از آنجا كه دليل علمي وجود دارد لازم است به مردم نشان داده شود تا هرآنچه مسلمانان انجام مي دهند را ببينند؛
              اين براي همه خوب است

+خط خطی شده شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت18:41توسط عروسک چوبی | |

 يك شبي مجنون نمازش را شكست 

بي وضو در كوچه ليلا نشست

 عشق آن شب مست مستش كرده بود

فارغ از جام الستش كرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

 پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يارب از چه خوارم كرده ا ی

بر صليب عشق دارم كرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شكستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زنی

دردم از ليلاست ، آنم مي زني

خسته ام زين عشق ، دل خونم مكن

من كه مجنونم تو مجنونم مكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو....من نيستم

گفت:اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من كنارت بودم و نشناختي

 عشق ليلا در دلت انداختم

صدقمار عشق يك جا باختم

كردمت آواره صحرانشد

 گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يك ياربت

غير ليلا برنيامد ازلبت

روز و شب اورا صداكردي ولي

ديدم امشب بامني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

 حال اين ليلا كه خوارت كرده بود

 درس عشقش بي قرارت كرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت كنم

 صدچو ليلا كشته در راهت كنم

+خط خطی شده جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت10:4توسط عروسک چوبی | |

نامه چارلی چاپین به دخترش:

تا قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خود را به او نشان مده . چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمی فهمند گریان مکن. اگر کسی را در قلب خود جای دادی او را بیشتر از خود و کمتر از خدا دوست بدار چونکه به خدا اعتقاد داری و به او نیاز.

+خط خطی شده جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت9:53توسط عروسک چوبی | |

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد

از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد

+خط خطی شده پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:49توسط عروسک چوبی | |

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پایت شکستم

تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

+خط خطی شده پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:45توسط عروسک چوبی | |

 بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

- ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...    

            

                 بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+خط خطی شده پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت10:38توسط عروسک چوبی | |

+خط خطی شده سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت9:53توسط عروسک چوبی | |

+خط خطی شده سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت9:51توسط عروسک چوبی | |

 اگه می تونی منو دعا بکن   من که دستم به خدا نمیرسه

اسمونا ارزونی پرنده ها   جای اسمونا یه قفس بده

همه ی دارو ندارمو بگیر   هر چی بودمو دوباره پس بده

بازم هیچ راهی به مقصد نرسید   من هزار و یک شبمو پسدادم

تا ته جاده دنیا رفتمو   بازم انگار سر جای اولم

چرا دنیا با تمام وسعتش    مرهمی برای زخم من نداشت

پای هر کی دویدم اخرش   حسرت داشتنشو رو دلم گذاشت

سر رو شونه های سنگ روزگار   قد این فاصله هق هق می کنم

دارم از ثانیه ها سیر میشم   دارم از دوری تو دق میکنم

پشت خنده های مصنوعی تو   دل به این بغض گلو شکن بده

روزگار سردمو ورق بزن    دست مهربونتو به من بده  

گم شدم توی شبی که خودم   شبی که حتی یه فانوس نداره

منو با خودت ببر به روشنی    اخه هیچکی مثل تو منو دوست نداره

لک زده دلم واسه یه همزبون    شیشه دل همه سنگ شده

میدونی دلیل گریه هام چیه؟   ای خدا دلم واست تنگ شده 

+خط خطی شده پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت21:55توسط عروسک چوبی | |

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود چه سود اگر عشق نبود

از ایینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

در سینه هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

بی عشق دلم جز گره ای کور چه بود

دلم چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

 

 

بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دراین خانه غریبند
، غریبانه بگردید

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

یکی لذت مستی ست
، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت
، پی دانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست
، همین جاست ، همه خانه بگردید

نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید
، خموشانه بگردید

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش خروش است
، به خمخانه بگردید

چه شیرین و چه خوشبوست
، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

رخ از سایه نهفته ست
، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید
، به افسانه بگردید

تن او به تنم خورد
، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد
، به شکرانه بگردید

+خط خطی شده سه شنبه دهم دی 1387ساعت18:27توسط عروسک چوبی | |